شيخ ذبيح الله محلاتى
333
رياحين الشريعة در ترجمه دانشمندان بانوان شيعه ( فارسي )
هزار گوى طلا بسان قنديل آويخته بود و آن را چهارپايه بود مرصع بياقوت سرخ و براى تعيين ساعت شيرى ساخته بودند كه چون سر ساعت مير سيد آن شير از كنار تخت سر خود را بيرون مىآورد و گوئى از طلا از دهان خود در ميان طشتى از طلا مىانداخت كه صداى عظيم مىنمود مردم به اين صفت تعيين ساعات مىكردند و خسرو را تاجى بود كه صد هزار مرواريد كه هريك بسان تخم گنجشكى بود آويخته داشت و از ديگر جواهر خوشاب نيز مرصع بود و آن را با زنجيرى از زر كه هم با جواهرش پرداخته بودند از طاق ايوان آويخته داشتهاند بر فراز تخت همچنانكه خسرو بنشستى بر فراز تارك او بودى و نيز او را اسبى بود كه شبديز نام داشت ( و حقير در جلد اول تاريخ سامراء تحت عنوان قصور سامراء داستانى از اين شبديز نقل كردهام ) در جلد 2 متعلق باحوالات عيسى ص 520 از مجلدات ناسخ چنين مىنگارد كه اين شبديز را در مملكت روم بدست كرده بودند و او از اسبهاى جهان افزونتر از يك ذراع بلندتر بود و نعل بر دست و پاى او بهشت ميخ راست ايستادى گويد هماكنون در كرمانشاهان به جائى كه آن را طاقبستان گويند صورت آن اسب را فرهاد كوهكن از سنگ برآورده به همان مقدار كه بوده و همچنان خسرو بر پشت آن سوار است و از آن اسب و سوار جز مقدارى از يك پهلوى اسب و چهارنعل آن با سنگ كوه پيوسته نيست و ديگر صورتها و صنعتها و صورتگريها در آن ايوان كه در سنگ كرده است پديد آورده كه عبرت جمله سنگتراشان و نقاشان جهان است و گويند از بيشتر طعامها كه خسرو خوردى شبديز را نيز بدادندى و گويند او را فراشى بود به قدر ايوان كه هر ساعت بلون ديگر برمىآمد و گويند شصت رطل كبريت احمر داشت كه شب مانند چراغ مىدرخشيد بالجمله در ناسخ بسيار اثاثيه از خسرو نقل مىكند و خزانه و گنجهاى او را كما و كيفا تعداد مىكند بالاخره شيرويه بنزد شيرين فرستاد و پيام داد كه اكنون كه خسرو از جهان رفت